محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3948

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتم : « اى امير مؤمنان ، هر چه نظر تو باشد » گفت : « مىخواهم گفته شود و من بينديشم » گفتمش : « نظر تو دربارهء عمر بن عبد العزيز چگونه است ؟ » گفت : « به خدا نيك است و فضيلت پيشه و مسلمان » گفتم : « به خدا به نزد من نيز چنين است » گفت : « به خدا اگر او را زمامدار كنم و كسى جز او را زمامدار نكنم ، فتنه مىشود و هرگز نخواهند گذاشت زمامدارى كند مگر يكى از آنها را خلف خويش كند . يزيد بن عبد الملك غايب است و در كار حج است ، يزيد را پس از او قرار مىدهم كه اين كار ، آنها را آرام مىكند و به عمر بن عبد العزيز رضايت مىدهند . » گفتمش : « هر چه نظر تو باشد » گويد : پس چنين نوشت : « بنام خداوند رحمان رحيم . اين مكتوبى است از بندهء خدا ، سليمان ، امير مؤمنان به عمر بن عبد العزيز : من پس از خويشتن خلافت را به تو مىدهم و پس از تو به يزيد بن عبد الملك مىدهم ، شنوا باشيد و اطاعت كنيد ، و از خداى بترسيد و اختلاف مياريد كه در شما طمع آرند . » گويد : آنگاه مكتوب را مهر كرد و كعب بن حامد عبسى سالار نگهبانان خويش را پيش خواند و گفت : « بگو مردم خاندان من فراهم آيند . » كعب كس سوى آنها فرستاد كه فراهم آيند و چون فراهم آمدند به رجاء بن حبوه گفت : « اين مكتوب مرا پيش آنها ببر و بگو اين مكتوب من است و دستور مىدهم كه با كسى كه در اين مكتوب به خلافت برداشته‌ام بيعت كنيد . » رجاء چنين كرد و چون اين سخن را با آنها بگفت گفتند : « درآييم و به امير مؤمنان سلام گوييم ؟ » گفت : « آرى »